فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
302
چهارده رساله ( فارسى )
بجنبد انگشترى نيز بجنبد و گويند كه حق تعالى قديم است تعالى و تقدس بذات كه همه ازويند و نيز گويند آفتاب ديگرست و شعاع آفتاب ديگر چه از شعاع تا آفتاب فرق بسيار است آفتاب بر چهارم آسمان است و شعاع بر زمين اما چون آفتاب بر آيد البته كه شعاع پديد آيد معا و هرگز آفتاب بر نيايد كه پس از آن شعاع پيدا شود و اگر چه آفتاب و شعاع بهماند تقدّم آفتاب راست زيرا كه شعاع ازو پديد آيد و به او قائم است و به دو موجود است صنف دويم ميگويند كه حق سبحانه و تعالى اول چيزى كه بيافريد عقل بود و عقل را چون بيافريد خطاب كرد اقبل فاقبل و ادبر فادبر پس گفت بك اعطى و بك آخذ پس جوهرى بيافريد و بهيبت در آن جوهر نظر كرد و جوهر از هيبت حق سبحانه و تعالى آب شد و بعضى از آن آب كف شد و بعضى از آن دود شد از آن دود هفت آسمان و زمين بيافريد و از آن كف هفت زمين بيافريد و بعد از آن كه آسمان و زمين بيافريد ملائكه را بيافريد و بعد از آن جهان سربسر پر از خردل دانه كرد و مرغى را بيافريد يك چشم و چنان تقدير كرد كه اين مرغ يك چشم بهر هفتاد هزار سال يك خردل دانه خوردى چندان بزيست كه همه بخورد و بعد از آن جهان را بجان داد و بعد از آن به اسب داد و همچنين تا آدم را بيافريد و آدم پس از همه بود و گويند عالم مركب است از جوهر و عرض و هر چه به خود قائم است و آن را جانى است آن را جوهر خوانند و و هرچه به خود قائم نيست آن را عرض خوانند و گويند كه عرض بجوهر قائم است و و عرض را در دو زمان بقا نباشد اين لحظه كه هست لحظه ديگر نباشد بلكه هر - ساعت نو بنو حادث مىشود پس درست شد كه جوهر نيز حادث است زيرا كه جوهر نيز از عرض خالى نيست و عرض قابل حوادث است و هرچه از حوادث خالى نيست البته محدث باشد و قديم نتواند بودن پس جهان آفريده است و آفريده را آفريدگارى البته بايد و نيز آفريده را اولى بايد كه باشد و هرچه را اولى نباشد قديم بباشد و اينجا دو قديم لازم آمد آفريده قديم و آفريدگارى آنگه چه فرق باشد ميان دو قديم تعالى عما يقول الظالمون علوا كبيرا و گويند آفريدگار تعالى و تقدس عالم است بعلم و سميع